شمارهٔ ۳۱۱
هست چشمم ز غمت قلزم طوفانزاییکه بود در دل هر قطره او دریایی
چشم ما و دل پرخون که به میخانه عشقساغری را نرسد قطرهای از مینایی
دل من پر ز هوایت سرم از سودایتهر دلی را هوسی هر سری و سودایی
منم آن دانه درین مزرعه کز طالع خشکقسمت من نبود قطرهای از دریایی
از سر کوی تو داند ز چه نتوانم رفتهرکه دستی بودش بر دل و در گل پایی
منم آن فاخته کز ناله زارم پیداستکه جدا ماندهام از سرو سهی بالایی
آه از شهر پرآشوب محبت مشتاقکه درین شهر به هر کوچه بود غوغایی