شمارهٔ ۳۱۰
در هیچجا هرگز نشد بیند ترا تنها کسییا تو در آغوش کسی یا در بر تو ناکسی
خاکیست دشت عشق را کز طبع شورانگیز آنمجنونصفت پیدا شود هر دم درین صحرا کسی
دادند از مهر تو جهان عشاق و تو نامهربانهرگز نگفتی زین کسان آیا بود بر جا کسی
پیک تو رفت و از پیش بیخود دل ما شد روانما را نیاید دل بجا زآن کو نیاید تا کسی
از قلزم عشق اهل دل پیوسته گوهر جو ولیکی ره به غواصی برد در قعر این دریا کسی
پاس دل پرخون خود داریم در دیر مغانشاید کند می در قدح روزی ازین مینا کسی
ما را به دل نبود چسان گرد غم از خاک چهانهر مشت گل زین خاکدان بود است مثل ما کسی
شادم به کوی نیستی کافکنده عشق آخر مرادر عالمی کآنجا کسی کاری ندارد با کسی
باشد شرابی عشق را در خم که تا روز جزاناید به خود نوشد اگر یک جرعه زین صهبا کسی
مشتاق چون خود را ز عشق افشا شود زین ماجرانبود تفاوت گر بود خاموش یا گویا کسی