شمارهٔ ۳۰۸
به رنگ ذرهام سرگرم مهر عالمافروزیکه ممکن نیست هرگز با کسی آرد به شب روزی
خوشم با ناله گرمی که خیزد از رگ جانمکه دارد نغمه این ساز در عشقت عجب سوزی
تو اسباب طرب کن جمع کز عشق تو ما را بسدل کالفت فراهم آوری جان غماندوزی
نخواهم نور شمع و پرتو مه بیرخت شبهاکز آه گرم خود دارم چراغ محفلافروزی
محبت این دبستان را بود آن مرشد کاملکه پیر عقل باشد پیش او طفل نوآموزی
به خون دانی چرا در صیدگاه دلبران غلتمگر از شست نگاهی خورده باشی تیر دلدوزی
ز بیاقبالیم مشتاق خار گلرخان دایمدریغ از طالع فرخندهای و بخت فیروزی