گنج

شمارهٔ ۳۰۶

خوش آن ساعت که بی‌خشم و غضب با ما تو بنشینینه در دل عقده‌ای ما را نه برابر و ترا چینی
چه فیض است از بهار لخت دل دانی کنارم رااگر یک ره پر از گل دیده‌ای دامان گلچینی
نهادم پا به راه عشق تا آید چه در پیشمنه عقل آخراندیشی نه چشم عاقبت‌بینی
ز هستی هرکه رست و یافت فیض نیستی داندکه آن بیداری تلخی بود این خواب شیرینی
به نیکان و بدان از ساده‌لوحی الفتی دارمنه زآن قومم به جان مهری نه زین جمعم به دل کینی
مر پهلو به خار یا به خشتی سر نهم ورنهکه شب‌های غمت نه بستری دارم نه بالینی
نظر مشتاق دارد از غرور حسن آن مهوشبه آن نخوت که بیند پادشاهی سعی مسکینی