شمارهٔ ۳۰۵
نباشد آتشی سوزندهتر از آتش دوریدل کافر مبادا مبتلای داغ مهجوری
چو فرصت رفت رو آوردن دولت بدان ماندکه سوزد بر مزار تیرهروزی شمع کافوری
خمار حسرتم کشت از خیال وصل و حیرانمکه مستی آورد هر باده و این باده مخموری
ز رویت دیدهام ای مهروش پرنور چون روزننمیبیند ترا چشمم ز حیرت آه ازین کوری
وصالت لحظهای و هجر عمری آه چون سازمکه یکدم صحتست و از قفا صدسال رنجوری
بیابان مرگ حیرت گشتم از وصلت چه حالست اینکه از نزدیکیت دیدم ندیدم آنچه از دوری
خرابست این دلم تادیده آن طغیان اشک آریبخود هرگز نگیرد ره گذار سیل معموری
کشم گر آه گرمی سوزدم مشتاق سرتاپاکسی چون من مباد آتش به جان از داغ مهجوری