شمارهٔ ۲۹۱
نه چون سرو است آزادی مرا زین گلشن ای قمریکه دارم چون تو طوق بندگی بر گردن ای قمری
کشد سرو از کفت چون سرو من گردامن ای قمریننالی چون به این زاری که مینالم من ای قمری
من و تو از دو سرو آتش به جان گردیدهایم اماترا مأواست در گلشن مرا در گلخن ای قمری
ترا برده است سروی دل مرا سرو قباپوشیبیا نالیم ما گاهی تو و گاهی من ای قمری
نه گل رسم وفا دارد نه سرو آیین دلجوییچه نفع از نالهای بلبل چه سود از شیون ای قمری
نباشد در لباس اظهار سوز دل هم از غیرتبرآر این جامه خاکستری را از تن ای قمری
به ما از ناله ما سرو ما کی سر فرود آردبه روز ما و تو یارب نیفتد دشمن ای قمری
به جان مشتاق را زد تا کدامین سرو قد آتشکه باز از سوز دل شد با تو گرم شیون ای قمری