شمارهٔ ۲۹۲
ز وصل او که من پیوسته میپنداشتم روزیدلی دارند یاران خوش که من هم داشتم روزی
ثمرها خوردهام زین دانهافشانی کنون اشکمنه آن تخم است پنداری که من میکاشتم روزی
ز آهم رفت اثر افغان که در کارم شکست آمداز این رایت که بهر فتح میافراشتم روزی
کنون حاصل ندارد تخم اشکم ورنه زین دانهبه روی هم چه خرمنها که میانباشتم روزی
کنم هردم بیان شوق و گریم این مکافاتشکه حرف عشق را افسانه میپنداشتم روزی
ننالم چون ز جورت آه رفت آن طاقتم کز توجفا میدیدم و نادیده میانگاشتم روزی
مجو بیطلعت آن مهروَش مشتاق تاب از منندارم طاقت اکنون ذرهای گر داشتم روزی