شمارهٔ ۲۹۰
ای که میجویی به خوبی همچو لیلی دلبریحال مجنون ناید ار لیلی نباشد دیگری
چون ندادت عشق از اول چشم یعقوبی چه سودگر ببینی صدره از یوسف بحسن افزونتری
گر نگشتی صید شوخی زاهل دل خود را مخواننیست دل آندل که گرد او نگردد دلبری
زوشراری بس ترا داری گر استعداد عشقمیتواند زد بچندین خرمن آتش اخگری
در دل سخت تو این نیش ار نگردد کارگرنیست جرم غمزه خوبان گر از حق نگذری
قطره خونی گشودن از رگ خارا بسعیتیشه فولاد نتواند چه جای نشتری
گر ترا مشتاق باشد دیده جوهرشناسدر کفت خواهد فتاد آخر گرامیگوهری