گنج

شمارهٔ ۲۸۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: رانداختهای۱۲ بیت
بنگاهی ز خودم بی‌خبر انداخته‌ایدل من خوش که بحالم نظر انداخته‌ای
پرتو مهر توام نیست عجب کز خاکمشام برداشته‌ای و سحر انداخته‌ای
گشته‌ای یار رقیب آه که بهر قتلمرنگ نوریخته طرح دگر انداخته‌ای
بس جگرسوز بود داغ توزین آتش آهکه من سوخته را در جگر انداخته‌ای
خواهی ای شمع که گرد تو چو پروانه پرمآتشم بهر چه بر بال و پر انداخته‌ای
گرم قتل منی و گشته فروتن برقیبتیغ برداشته‌ای و سپر انداخته‌ای
پرگهر ساخته‌ای حقه یاقوت و زرشکعقدها در دل درج گهر انداخته‌ای
کرده خونها بدل غیر ز غیرت نظریکه بحال من خونین جگر انداخته‌ای
توئی آن خانه برانداز که هرجا چون برقکرده‌ای جلوه بسی خانه برانداخته‌ای
کی بمن ناو کی افکنده‌ای از جور که توپی آن تیر نه تیر دگر انداخته‌ای
ایکه دانی هوس از عشق به افسوس که توسنگ برداشته‌ای و گهر انداخته‌ای
کرده مشتاق که در وادی عشقت نالانکز فغان شور درین بوم و بر انداخته‌ای