شمارهٔ ۲۸۶
گه مهر گویم گه مهت گه زهره گاهی مشتریاما چو نیکو بنگرم تو از همه بالاتری
هر عضوت از عضو دگر باشد بسی زیبندهترنبود به این خوبی بشر حوری ندانم یا پری
ای رشک زیبامنظران برقع ز رخ کن بر کرانگردند تا صورتگران شرمنده از صورتگری
از دادخواهان بشنوی هر سو فغان هر جا رویدر بر قبای خسروی بر سر کلاه سروری
ای گوهر سنگینبها عالم خریدارت چو مااما کسی داند کجا قدر گهر چون گوهری
ای برده دلها سربسر حال دلم یکره نگرتا چند باشی بیخبر از راه و رسم دلبری
مژگان خونریزت عیان مردمکشست اما نهانچشمت بود با مردمان در عین مردمپروری
مشتاق همچون نقش پا در رهگذارت کرد جااما تو از راه وفا هرگز به سویش نگذری