شمارهٔ ۲۷۰
چو ماه چارده دارم نگاری چاردهسالهکه رخسارش بود ماه و خطش بر گرد مه هاله
درین گلشن زیاد از ساغر حسن تو بود آن میکه ساقی ریخت در جام گل و پیمانه لاله
نباشم چون خموش از جور او با این دل مسکینچه برمیخیزد از آه و چه برمیآید از ناله
خوش آن دم کز چمن مست آیی و از تاب میریزدز رخسارت عرق زان سان که از گلبرگ تر ژاله
ندانی گر چهها آمد ز تیغت بر دلم بنگرکه خون میریزد از مژگان تر پرگاله پرگاله
نشاط طبع اگر جویی رو از میخانه جو کآنجامی یکساله از دل میبرد اندوه صدساله
به صحرا میرود آن آهوی مشکین چه خوش باشدزمانی کاید و مشکین غزالانش ز دنباله
عروس فکر بکرم فارغ از وصف است کاین دخترز نیکویی ندارد حاجت تعریف دلاله
رباید بوسهای گر ز آن لب شیرین زند در دملب مشتاق از شیرینی آن شهد تبخاله