شمارهٔ ۲۵۴
مکن از حرف دشمن بیوفا ترک وفاداراننه یار است آنکه از حرف غرض کو رنجد از یاران
ندارم با اسیران دگر نسبت بدان قدرمکه در دامت منم سرحلقه خیل گرفتاران
خدا را چارهام کن کامد از دردت بلب جانمکه بدنامی است از بهر طبیبان مرگ بیماران
نسوزم چون بداغ شوق وصلت کافکند آتشبجان دانه لب تشنه شوق حسرت باران
سیه شد همچو شب روزم ز خوبان این سزای آنکه جوید پرتو مهر و وفا زین ماه رخساران
مزن لاف وفا پیمان ما مشکن مکن کاریکه نه شرط وفا باشد نه آئین وفاداران
دل از وصلش بکن مشتاق کان در گران قیمتبه دست مفلسی کی افتد از جوش خریداران