گنج

شمارهٔ ۲۴۹

یکره ز وصل خویش مرا بهره‌مند کناغیار را بر آتش غیرت سپند کن
ای میوه امید فرود آی خود ز شاخیا آنکه دست کوته ما را بلند کن
ز اغیار درد خویش‌ستان و بمن سپاریا زین میان علاج من دردمند کن
دارای هزار خاک‌نشین شهسوار منگاهی نگاه در ته پای سمند کن
تا کی خوریم از غم زلف تو پیچ‌وتابیکحلقه وقف گردن ما زین کمند کن
خواهی نه تلخ‌کام گر از زهر حسرتمآن کنج لب که گفت پر از نوشخند کن
مشتاق را ز عشق نصیحت چه فایدهای پندگو برای خدا ترک پند کن