گنج

شمارهٔ ۲۴۸

کشد گر هر دمم صدبار افزون کن خدای منبمن جور و جفای او باو مهر و وفای من
براه عشق گوید پیرو من از قفای منکه سرگردان‌تر است از من درین ره رهنمای من
ببزمت غیر و من در کنج غم یگره چه خواهد شدکه من باشم بجای او و او باشد بجای من
من و دل کشته تیغ جفایت گوشه چشمیکه آن باشد بهای خون او این خوبهای من
چسان از قید عشق او رهم کاین رشته را باشدسری در دست صیاد و سری دیگر بپای من
ز کارم عقده هجران بیا بگشا که نتواندگشاید مشکل من جز تو کس مشکل‌گشای من
بمن یار و منش نشناسم از حیرت چه حالست اینکه من بیگانه او باشم و او آشنای من
ز نخل آرزو اکنون نیم بی‌بهره کی بودینوا زین گلبن بی‌برگ مرغ بینوای من
نیم شایسته تا خواهم وصالت از خدا ورنهز کف ناجسته آید بر نشان تیر دعای من
همان به کز فغان مشتاق لب بندم درین وادیکه هرگز نشنود محمل‌نشین بانگ‌درای من