شمارهٔ ۲۰۲
گرفتم آمد آن سرو قباپوشکیم از سرکشی آید در آغوش
به عمری یاد کن یک ره کسی راکه از یادش نهای هرگز فراموش
فریب زاهدان را کوچهای هستکه در هر گام او چاهی است خسپوش
کجا خصمی به خصم آئین مردیستاگر دشمن خورد خونت بگو نوش
خروشم از می وصلت عجب نیستکز آب آید سفال تشنه در جوش
فغان فرماست شوق و غیرت عشقگذارد بر لب انگشتم که خاموش
به جانم از شب هجران خوش آندمکه طالع گردد آن صبح بناگوش
شدم نالان بر پیر خراباتبرای شکوه از دور فلک دوش
بسان گوهر از گنجینه رازکشید این نکتهام آهسته در گوش
که نتوان دم زدن ساقی حکیمستدهد گر زهر اگر تریاق مینوش
تلاش روزی ننهاده مشتاقمکن ورنه بر و بیهوده میکوش