گنج

شمارهٔ ۲۰۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ودمچوشمع۷ بیت
از تف هجران او هرگز نیاسودم چو شمعداشتم آتش به سر زین داغ تا بودم چو شمع
اینکه در امید و بیم از هجر و وصلش مانده‌امروشنست از خنده‌های گریه‌آلودم چو شمع
نبودم روز و شبی قسمت نشاط بزم وصلشام اگر مقبول محفل صبح مردودم چو شمع
غیر ازین چیدم چه گل از آتش سودای عشقکآخر از سر تا به پا زین داغ فرسودم چو شمع
کو اجل تا وارهم از آتش سودای عشقتا به کی برخیزد از سر دم‌به‌دم دودم چو شمع
زنده نگذارد غمت چون بیشم از یک شب چه فرقصرصر هجران کشد گر دیر گر زودم چو شمع
هر قدر مشتاق از تن در شب هجران یارکاستم بر اشک و آه خویش افزودم چو شمع