شمارهٔ ۱۹
نیست کس به عهد ما یار یار خویش رادوست خصم جان بود دوستدار خویش را
آن سیاه کوکبم کز غم تو کردهامتیره همچو روز خود روزگار خویش را
او به رخش ناز و من خاک رهگذر چساندست بر عنان زنم شهسوار خویش را
مهر من طلوع کند در هوای خود ببیناضطراب ذره بیقرار خویش را
باز پیچ و خم مکن همچو شعلهامیا برون کن از دلم خارخار خویش را
شد دل چون گدا خون ز رشک تا به کییار شهر بنگرم شهریار خویش را
مردم از ندیدنش ای خوش آن زمان که مندیده بر رخ افکنم گلعذار خویش را