گنج

شمارهٔ ۲۰

برون قدر من از جرگ گرفتاران شود پیداکه در دوری به یاران قیمت یاران شود پیدا
ز جنبش کرد مژگان حال چشمت را بیان اماز بی‌تابی نبض احوال بیماران شود پیدا
به بزم اهل غفلت آنچه دانا می‌کشد داندکسی در جرگ مستان گر ز هشیاران شود پیدا
زنند این قوم پر از حق‌پرستی لاف و می‌ترسمکه گر کاوند بت از جیب دین‌داران شود پیدا
رضا باغی بود کآنجا ز آتش سبزه می‌رویدچو خطی کز عذار لاله‌رخساران شود پیدا
چکد حسرت ز سر تا پایم آن حال دگرگونمکه گاه نزع بیمار از پرستاران شود پیدا
دلم را تازه‌رویی اشک غم مشتاق می‌بخشدطراوت باغ را چندانکه از باران شود پیدا