گنج

شمارهٔ ۱۸

قافیه: نگترا۷ بیت
توئی که چاشنی آشتی است جنگ تراکشد ز شوق در آغوش شیشه سنگ ترا
تو آن گلی که ز نیرنگ حسن هر کس هستشنیده بوی تو اما ندیده رنگ ترا
شدم ز تیر تو آسوده خصم جان من استهر آنکه از جگرم میکشد خدنگ ترا
زدی ز حلقه خط با ستم‌کشان در صلحگمان آشتی از پی که داشت جنگ ترا
به نقطه که نهفته است این قدر مضمونکه داده خامه قدرت دهان تنگ ترا
دل تو چون دل من شد به نازکی که گداختز گرمی آه من و شیشه ساخت سنگ ترا
خورد به سینه مشتاق هر کجا تیریز شست غمزه جهد چشم شوخ و شنگ ترا