گنج

شمارهٔ ۱۸۳

جهان را سیل اشکم گر برد ویرانه‌ای کمتروگر نگذارد از من هم اثر دیوانه‌ای کمتر
مخور تا عاشقان هستند خون غیر را ظالمازین صهبا که نوشی دمبدم پیمانه‌ای کمتر
در آن محفل که هرکس از جدائی قصه گویدنیاید در میان گر حرف وصل افسانه‌ای کمتر
مرا خواندی و راندی غیر را شادم که در بزمتشد آخر آشنائی بیشتر بیگانه‌ای کمتر
منم بیخانمان تنها ز عشاق تو و گویمکه از صدخانه در کوی ملامت خانه‌ای کمتر
دلم دارد هزار آشفتگی ز آرایش جعدتزند مشاطه گو امشب به زلفت شانه‌ای کمتر
دل مشتاق صد تخم غم از عشق بتان داردگرش تخم غم دنیا نباشد دانه‌ای کمتر