گنج

شمارهٔ ۱۸۲

شود دگر گم دلم در کوی محنت خانه‌ای کمترنباشیم ارمن و دل جغدی و ویرانه‌ای کمتر
دلم گر افکنی وز دست نگذاری دل یاراناز این پیمانه‌های پر ز خون پیمانه‌ای کمتر
مکن آزادم از قیدت بیندیش از هلاک منبزندان غمت گر جان دهم دیوانه‌ای کمتر
فروغ خود مدار از من دریغ ای شمع شب‌خیزاناگر سوزی من سرگشته را پروانه‌ای کمتر
دهد بر آب اگر چشم ترم دل را چه خواهد شدز خرمن‌ها که گرد آورده چشمم دانه‌ای کمتر
چرا مشتاق دایم در پی ثبت سخن باشیاگر حرفت نماند در جهان افسانه‌ای کمتر