گنج

شمارهٔ ۱۸۱

صفای حسن بدیدن نمیشود آخرگل بهشت بچیدن نمی‌شود آخر
بسوی دام تو آن مرغ تند پروازمکه قوتم به پریدن نمی‌شود آخر
تو آن درخت برومند گلشن حسنیکه میوه تو بچیدن نمیشود آخر
اسیر طول امل عنکبوت مسکین استکه تار او به تنیدن نمیشود آخر
چه گویم و چه ز من بشنوی که درد دلمبگفتن و بشنیدن نمیشود آخر
دهد حیات ابد زخم خنجرت گویاکه میطپیم و طپیدن نمیشود آخر
بساز بادل پرخون ز هر پیاله چو گلکه این قدح بکشیدن نمیشود آخر
نمی بدانه‌ام ای چشم ترکه مایه ابربه یک دو قطره چکیدن نمیشود آخر
مکن ز لعل لبش منع بوسه‌ام مشتاقکه آب او بمکیدن نمیشود آخر