گنج

شمارهٔ ۱۸۰

خون ازین غم سزد از دیده بسمل برودکه بحسرت نگران باشد و قاتل برود
ماهم امشب سفری گشته خدایا مپسندکه برآید مه و آن ماه بمحفل برود
کشتی ما که طلبکار شکست است چه سودکه شرطه وزین ورطه بساحل برود
کر بخونم کشد از تیغ عماری‌کش یارنتوانم نروم از پی و محمل برود
ماه من انجمن افروز بتان است که اوچون ز محفل برود آرایش محفل برود