شمارهٔ ۱۷۹
نیست وقتی که مرا جان بر جانان نشودچون شود در بر جانان ز دل و جان نشود
نه بزرگیست بدولت که همه عالم راآرد ار زیر نگین دیو سلیمان نشود
گفتیم مرگ بود چاره هجران ترسمجان سختی دهم و مشکلم آسان نشود
نبودش تنگ دل عشق شکفتن ورنهغنچهای نیست درین باغ که خندان نشود
گفت کامت ندهم تا ندهی جان ترسمآخر از شومی بخت این شود و آن نشود
نیستی آب حیاتست بگوئید که خصرقطره زن در طلب چشمه حیوان نشود
به شدی کوش که بهتر شوی ارنه ستمستقطره گوهر شود و گوهر غلطان نشود
خود بخود کفر محبت شود آخر ایمانکافر عشق تو گیرم که مسلمان شود
بس چراغی زپی سوختن ما مشتاقگو شب تیره پروانه چراغان نشود