شمارهٔ ۱۷۱
سرودم را به جرگ بلبلان رنگ دگر باشدکه من مرغ دگر آهنگم آهنگ دگر باشد
ز یمن فقر خاکستر نشینی نشکند شانمکه من شاه دگر اورنگم اورنگ دگر باشد
مجو پایان درین وادی که هر فرسنگ را کانجابانجام آوری آغاز فرسنگ دگر باشد
درین بستانسرا هر تنگدل را غنچهسان دیدمبتنگی چون دل من کی دل تنگ دگر باشد
بود در کف قضا را آن فلاخن چرخ سرگردانکه در دنبال هر سنگش روان سنگ دگر باشد
نگردد تا قیامت عرصه عشق از جدل خالیدرین میدان زپی هر جنگرا جنگ دگر باشد
مشو غافل ز مکر چشم جادویش که این پرفنبرنگ دیگرش هر لحظه نیرنگ دگر باشد
بخون آغشته میآید ز دل اشگم عجب نبودگرش این گوهر آب دیگر و رنگ دگر باشد
دلم در سینه مشتاق از کدورتهای پیدرپیبود آیینهای کش هر نفس زنگ دگر باشد