گنج

شمارهٔ ۱۷۰

مگو عشاق را وقتی دلی بودکجا دل عقده بس مشکلی بود
دلم دانسته در دام تو افتادتو پنداری که صید غافلی بود
بخاک از عشق بردم آن حکایتکزو آرایش هر محفلی بود
بگردابی که عشق افکند و کشتمچه شد کز دور پیدا ساحلی بود
درین ره شد نشانم گو خوش آندمکه گردم از قفای محفلی بود
پس از مرگم سر این نکته مشتاقگشودند ار چه کار مشکلی بود
که دنیا و درو بود آنچه جز عشقخیالی و خیال باطلی بود