گنج

شمارهٔ ۱۶

قافیه: ارمرا۹ بیت
کاش بیرون فتد از سینه دل زار مراکشت نالیدن این مرغ گرفتار مرا
بی‌بقا شادی وصل تو و دانم که ز پیآرد این خنده کم گریه بسیار مرا
چه شد ار داد به‌صدرنگ گل آن گلبن نازکه ازو نیست بجز دامن پرخار مرا
منم از رونق جنس هنر آفت زده‌ایکه زد آتش بدکان گرمی بازار مرا
گومبر جانب گلشن قفسم را صیادبس بود ناله‌ای از حسرت گلزار مرا
نرود تیرگی از بخت بکوشش گو بادروز روشن دگران را و شب تار مرا
آنکه آخر بصد افسانه بخوابم میکردساخت از خواب عدم بهر چه بیدار مرا
گو طبیبم نکند چاره مریض عشقمکه دل‌ خسته بود خوش تن بیمار مرا
نیست گویائیم از خویش چو طوطی مشتاقاین سخن‌هاست از آن آینه رخسار مرا