شمارهٔ ۱۵
تا کی به ما نشینی بیگانهوار یاراآخر تفقدی کن یاران آشنا را
جانم فدای آن دم کز بعد انتظاریباز آید آشنایی بنوازد آشنا را
دستم تو گیر یارب کز رنج خار وادیمحملنشین چه داند حال برهنهپا را
نبود ترا حذر چند از آه دردمنداناندیشه کن که باشد گهگه اثر دعا را
چشم ترحم از یار دارم ولی چه سازمخوبان نمینوازند عشاق بینوا را
روزی که شد دل ما روشن ز صیقل عشقآیینه بود در زنگ جام جهاننما را
منعم ز بیقراری بیاو مکن که هرچندکردم طلب نجستم صبر گریزپا را
بیگانهام ز خود ساخت بوی تو تا چه باشدحال کسی که بیند دیدار آشنا را
زر میشود به کف خاک ز اکسیر بینیازیگو از جهان بکش دست جویای کیمیا را
مشتاق اگر ز بزمش دورم عجب نباشددر بارگاه سلطان کی ره بود گدا را