گنج

شمارهٔ ۱۴

بامید چه جان از تن برآید ناتوانی راکه گاه مرگ بر بالین نه بیند مهربانی را
بکس گر روی حرفی هست یار نکته دانی رابود آسان بیان کردن بحرفی داستانی را
زبان بی‌زبانی‌ها اگر نه ترجمان باشدکه خواهد کرد یارب عرض حال بی‌زبانی را
ننالم هرگز از جورش برای امتحان آریچو او سنگین دلی میخواست چون من سخت جانی را
چه دشوار است کندن زان چمن دل بلبلی کورابه صدخون جگر بر گلبنی بست آشیانی را
دگر طاقت ندارم باشد آخر جور را حدیسرت گردم کسی آزرده چند آزرده جانی را
بود وقت اینکه مشتاق از جفایت جان دهد تا کیتوانایی بود تا چند آخر ناتوانی را