شمارهٔ ۱۳
ز زلفش تارک جانم بود پیوند هر مو رابه صد تیغ جفا نتوان بُرید از هم من و او را
جفای آسمان کم بود عشاق بلا جو رانمود از وسمه آن مه لاجوردی طاق ابرو را
ز حرمان زلال وصل او در وصل او سوزمنمیباشد گیاه تشنهای جز من لب جو را
نه بالین در شب هجران او نه بستری دارمچه سان بر سنگ نگذارم سر و بر خاک پهلو را؟
چه جوید دل به جز سرگشتگی از حلقهٔ زلفشز چوگان غیر ازین ناید که سرگردان کند گو را
ز غیرت کرده خم پشت مه نو را تعالاللهچه نیکو بسته معمار ازل آن طاق ابرو را
گهی گیرد به تحریک رقیبان دامنش ورنهنهانی هست با مشتاق ربطی آن سگِ کو را