شمارهٔ ۱۲
از تنگی دل نیست به لب ره نفسم رایا رب کند آگاه که فریادرسم را
در وصلم و از هجر بود ناله زارمآویخته صیاد به گلبن قفسم را
نالم ز پی ناقهاش اکنون که ندیده استخاموش نشیننده محمل جرسم را
درمانده خاشاک تنم کو مدد اشکشاید که به سیلاب دهد مشت خسم را
از من حذر ای آینهرو چند که چون صبحاز پاکی دل نیست غباری نفسم را
آن یکهسوارم که به میدان محبتعشق از ازل آورده به جولان فرسم را
مشتاق من و ناله که جز ناله کسی نیستکز بیکسی من کند آگاه کسم را