گنج

شمارهٔ ۱۱

خضاب از خون عاشق کن نگاری کرده‌ام پیدانگار سر و قد گلعذاری کرده‌ام پیدا
بتی من جسته‌ام کز چهره‌اش پیداست نور حقعجب آیینه و آیینه‌داری کرده‌ام پیدا
به یک ابرش جهاندن شعله در هر خرمن اندازدز برق آتش عنان تر شهواری کرده‌ام پیدا
خدنگ غمزه سرکش کرده‌ای صیادوش شوخیبت صیدافکن عاشق شکاری کرده‌ام پیدا
سزد در داد اول بازم ار نقد دل و دین رادغل دشمن حریف خوش‌قماری کرده‌ام پیدا
کنار از بوالهوس جویی به عاشق مهربان خوییبه دشمن دشمنی با یار یاری کرده‌ام پیدا
چه خواهم کرد مشتاق ار ببازم عشق با خوبانخجسته شغلی و فرخنده کاری کرده‌ام پیدا