گنج

شمارهٔ ۱۵۲

قاصدی باز آمد و حرفی ز جائی می‌زندسوخت از شوقم که حرف آشنائی می‌زند
چون به صیدی غمزه‌ات تیر جفایی می‌زندناوک رشگی بجان مبتلائی می‌زند
چاره‌ام مر گست در بحر غمت از اضطرابنسپرد تا غرقه جان را دست و پائی می‌زند
من خموشم در سر کویت ز بیم مدعیورنه هر مرغی بگلزاری نوائی می‌زند
کشت ما را برق جانسوز غمت تنها نسوختخویشتن را هر دم این ظالم بجائی می‌زند
خویش را خواهد به یاد قاتل آرد روز حشرگر شهید عشق حرف خونبهائی می‌زند
عشق جانسوز آتشی باشد که هر دم از تفشدود آهی سر ز جان مبتلائی می‌زند
چون نگردد در رهت مشتاق پامال ستمهرکه می‌آیی بر آن افتاده پائی می‌زند