گنج

شمارهٔ ۱۴۷

به جز میی که لب لعل یار من داردکدام باده علاج خمار من دارد
به من چه لطف بت میگسار من داردکه مست خفته و سر در کنار من دارد
روا مدار به خود ناامیدیم که ز توامیدها دل امیدوار من دارد
به هیچ آبله خاری ندارد آن کاوشکه غمزه تو به جان فکار من دارد
کدام صید فکن راست در کمان تیریکه ابروی بت عاشق شکار من دارد
به سرو و گل زده صد طعنه این چه زیبایی‌ستکه یار سروقد گلعذار من دارد
ننالم از ستم او که بیشتر کشدمز یاری‌ای که به اغیار یار من دارد
به پیک یار چه حاجت کزو دهد خبرمتپیدنی که دل بی‌قرار من دارد
نبرده هر که غمت خواب او چه آگاهیز حال دیده شب‌زنده‌دار من دارد
رود به باغ و نبیند به لاله مشتاقکه آن نشان دل داغدار من دارد