شمارهٔ ۱۴۶
منم آنکه هر نفسم به دل ستمی ز عشوهگری رسدغم دلبری نشود کهن که ز تازه تازهتری رسد
به سریر سلطنت آن صنم زند از نشاط و سرور دمبه امید این من و کنج غم که ز یوسفم خبری رسد
منم آنکه میکشدم به خون ز خدنگ رشک شهید خودز کمان ناز تو ناوکی به غلط چو بر جگری رسد
همه زخم حسرتم از لبت من خستهدل نبود روانمکی ز شهد تبسمت به جراحت دگری رسد
شده روز من چه شب سیه ز ندیدنت چه خوش آن زمانکه ز چهره پرده برافکنی و شب مرا سحری رسد
رهم از محیط غمت چه سان که ز سختگیری آسماننه به ساحلی گذرم فتد نه به کشتیام خطری رسد
چه کنم اگر من خسته جان به ره وفا نکنم فغاننه نسیمی از طرفی وزد نه ز جانبی خبری رسد
چه حذر ز خصم قوی مرا که اگر رسد مددی ز توسپه عدو شکند به هم به شکستگان ظفری رسد