گنج

شمارهٔ ۱۴۸

چه شود که اهل جهان به کسی ز تف غم او شرری نرسدکه به سوز دل پر از آتش ما رسد او جز او دگری نرسد
نروم به چه سان ز ولایت تو ز جفای برون ز نهایت توکه ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد
به حَدیقه وصل تو پیر و جوان همه را شده خون ز دو دیده روانکه درخت پرثمر است و از آن به ثمرطلبان ثمری نرسد
نه به ناله‌ام از ستمت بر کس نه به بادیه‌ام به فقان چو جرسمن خسته غمت به تو گویم و بس که به درد دلم دگری نرسد
شده قسمت ما چو فسرده‌دلان خنکی ز بس از دم سرد جهانشود آتش ار همه کون و مکان به سمندری شرری نرسد
تو که جور تو آمده بر دل ما همه راحت جان نبود عجبیکه رسد پی هم ز تو سنگ جفا و به شیشه ما خطری نرسد