گنج

شمارهٔ ۱۴۳

خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بوددر دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرمنه حسرت باغی نه هوای چمنی بود
میگشت دلم شب همه شب گرد چراغیسرگشته نه پروانه هر انجمنی بود
آگاه نبودم ز شب تیره عشاقدر گوش دلم قصه هجران سخنی بود
کی داشت دلم حسرت یکبوسه که چون خالاین گوشه‌نشین ساکن کنج دهنی بود
نی‌نی غلطم این همه مشتاق فسانه استکی دامن وصلی بکف همچو منی بود