گنج

شمارهٔ ۱۴۲

قافیه: انشودنشد۷ بیت
گفتم ز صبر کار بسامان شود نشدطالع بحکم و بخت به فرمان شود نشد
یا آنکه ترک او بجفا دل کند نکردیا آنکه اوز کرده پشیمان شود نشد
با جان ز دام کفر خط او رهد نرستیا آن فرنگ‌زاده مسلمان شود نشد
یا همچو شمع آتش هجرت کشد نکشتیا گلخن فراق گلستان شود نشد
یا ذوق شهد وصل تو از دل رود نرفتیا عادتم بتلخی هجران شود نشد
با خود بکوی وصل تو دل ره برد نبردیا جذبه تو سلسله جنبان شود نشد
مشتاق یا به راه غمت جان دهد ندادیا مشکل فراق تو آسان شود نشد