گنج

شمارهٔ ۱۴۴

خوش آنکه شمع خلوتم آن سروناز بودوز هر که بود غیر منش احتراز بود
سرگرم ناز او همه شب با من وز شوقتا صبح کار من همه عجز و نیاز بود
زین‌سان ز عشق خار نبودم که در برشعشاق را بر اهل هوس امتیاز بود
از مهر بود خصم کش و بوالهوس گدازوز لطف دوست‌پرور و عاشق‌نواز بود
فارغ ز منت می و ساغر به بزم شوقمن از نیاز سرخوش و آن مست ناز بود
دایم چراغ خلوت من بود همچو شمعوز رشگ غیر را همه سوز و گداز بود
مشتاق رو کنون و به بیچارگی بسازرفت آنزمان که یار ترا چاره‌ساز بود