گنج

شمارهٔ ۱۴۰

صد چشمم و رخسار تو دیدن نگذارندصد گوشم و حرف تو شنیدن نگذارند
از گلشن وصل تو چه حاصل که شکفته استدرهم گلت از خوبی و چیدن نگذارند
زیر فلکم گو نگشایند پروبالچون زین قفس تنگ پریدن نگذارند
از رستن تخمی که برش نیست چه حاصلگوهر گرم از خاک دمیدن نگذارند
خون شد جگر تشنه ز حسرت نگرم چندشادابی لعلی که مکیدن نگذارند
دل تنگم و آورد صبا بوی تو فریادچون غنچه گرم جامه درین نگذارند
مشتاق چه کیفیتم از باده در آن بزمزان جام لبالب که چشیدن نگذارند