شمارهٔ ۱۳۹
مژده ای دل که شب فرقت یار آخر شدروز تاریک سرآمد شب تار آخر شد
یار از غیر برید الفت و با ما پیوستبود ربطی که میان گل و خار آخر شد
از دم سرد خزان آنچه به گلشن میرفتعاقبت از نفس گرم بهار آخر شد
صندل دردسرم شد می وصلش صد شکرمحنت مستی و اندوه خمار آخر شد
گشت آیینهصفت خاک چمن عکسپذیرکه ز صیقلگری ابر غبار آخر شد
میرسد آنچه به ما از ستم هجر گذشتمیکشد آنچه دل از فرقت یار آخر شد
از گل آن جور که بر بلبل مسکین میرفتعاقبت از اثر ناله زار آخر شد
میکشد آن همه محنت که ز هجران مشتاقیارش از مهر چو آمد به کنار آخر شد