شمارهٔ ۱۳۶
نه هر مهی روش مهرگستری داندنه هر که خواجه شود بنده پروری داند
هزار شیوه بکار است دلربایان رانه هر که برد دلی رسم دلبری داند
بآن صنم ره و رسم وفا چه آموزمکه مهر خود روش ذرهپروری داند
خوشست ناله و فریاد دادخواهانشوگرنه خسرو من دادگستری داند
بجام و آینه تا ننگرند آخر کارنه جم جمی نه سکندر سکندری داند
دلم ربود و رخ از من نهفت و حیرانمکه نیست او پری و شیوهپری داند
گرت دلیست بمعشوق و دلستانی دهکه قدر گوهر یکدانه گوهری داند
خبر ز عشق ندارد کسی که رونق دهرز گردش فلک و ماه مشتری داند
غنی ز سیم و زر از فیض مستیم ورنهگدای کوی مغان کیمیاگری داند
کشد زاده خود را ز کین مدار طمعکه آسمان پدری خاک مادری داند
مپرس از ستم یار جز ز من مشتاقکه هم پری زده خوی به پری داند