شمارهٔ ۱۲۹
چه عجب که وقت مردن به مزار ما بیایدکه نیامدست وقتی که به کار ما بیاید
دل هر کسی ز نازی شده صید دلنوازیچه شود که شاهبازی به شکار ما بیاید
اگر اینچنین گدازد تن ما در انتظارشز میان رویم تا او به کنار ما بیاید
به دیار یار باشم نگران که مدتی شدنه از آن دیار پیکی به دیار ما بیاید
چه کنیم دور از آن کو دل هرزهگرد خود راکه دگر نه آن دل است این که به کار ما بیاید
به جز آنکه دیدهٔ ما ز غمش سفید گرددسحری کی از قفای شب تار ما بیاید
سپریم جان چو مشتاق اگر از جفا به راهشچه عجب که هرچه گویی ز نگار ما بیاید