شمارهٔ ۱۲۰
گر همین خون مرا یار خورد نوشش بادور نه اندیشه بیداد فراموشش باد
شد شب تار اگر روز من از شام خطشروز روشن شبم از صبح بناگوشش باد
کرده از جلوه بسی پیرهن صبر قباجان فدای روش سرو قبا پوشش باد
بر سر این دست که هر شب ز فراقش دارمشبی امید که تا صبح در آغوشش باد
چه شود مست و کند میل که خونم نوشدخون من در قدح لعل قدح نوشش باد
گفتمش گوش به افسانه اغیار مدهگوهر پند من امید که در گوشش باد
مدعی کیست که از شهد لبش گیرد کامنیشها در جگر از حسرت آن نوشش باد
صد سخن نرگسِ گویاش به من دارد نیزسخنی قسمتم از غنچه خاموشش باد
در قدح دوش می از خون دلم کرد و بخوردسرخوش امشب که الهی ز می دوشش باد
گرچه با من سخن از ناز نگوید مشتاقطرف حرف لبم با لب خاموشش باد