شمارهٔ ۱۲۱
سر کوی اوست جایی که صبا گذر نداردچه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد
چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابلاگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد
شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشایدچه دل است یارب آن دل که در او اثر ندارد
نه همین منم به رویت نگران کجاست چشمیکه به صد هزار حسرت به رخت نظر ندارد
ز جفای غیر مشتاق اگر از درت کشد پابه کجا رود که راهی به در دگر ندارد