گنج

شمارهٔ ۱۱۸

به لب صدبار جانم در رهش گر ز انتظار آیداز آن خوش‌تر که همراه رقیب آن گل‌عذار آید
به کف دامانش آوردم به صد سعی و رها کردمز دستم جز به هم سودن بگو دیگر چه کار آید
غباری هرکجا از دور بینم پیش ره گیرمبه امیدی که از دنبال گرد آن شهسوار آید
نرفتم یک ره از کوی تو خوشدل باشم آن عاشقکه هربار از نخست آزرده‌تر از کوی یار آید
نشاندی چون به راه و عده‌ام زان سرگران رفتنبه لب دانستم آخر جان من از انتظار آید
روم چند از درت نومیدتر ز اول خوش آن عاشقکه آید از سر کوی تو و امیدوار آید
بدان امید نخلی را توان صد سال پروردنکه شیرین گردد از وی کام تلخی چون به بار آید
جفاهای ترا چون بشمرم کز صد یکی ماندهمان نشمرده از جور تو و روز شمار آید
مکن مشتاق را منع از می وصلت چه خواهد شدکشد زین باده مخموری و بیرون از خمار آید