شمارهٔ ۱۱۷
ناله به کوی او دلم بهر چه بس نمیکندیار ستیزه کار من یاری کس نمیکند
نیست به فکر سینهام گم شده دل که چون رهدمرغ اسیر از قفس یاد قفس نمیکند
گر نه ضعیف ما خود و همت ما بود قویبهر چه عنکبوت ما صید مگس نمیکند
منع مکن ز نالهام کآنچه به من جدا ز توسوز فراق میکند شعله به خس نمیکند
نیست دم مرا اثر ورنه قفای محملشمیکنم آنقدر که من ناله جرس نمیکند
دل مگرت خبر دهد گاه ز حالم از تپشورنه ضعیف نالهام کار نفس نمیکند
دل کشد از نگاه او آنچه به مست روز و شببیم جفای شحنه و جور عسس نمیکند