گنج

شمارهٔ ۱۱۶

می دو چشم تو ندانم ز چه پیمانه زدندکه ره دین و دل عاقل و دیوانه زدند
توئی آنشمع که هر شام ملایک تا صبحدر هوای تو پروبال چو پروانه زدند
کشم از دیر چسان پا که در آن مغبچگانره دین و دلم از جلوه مستانه زدند
خسرو ملک جنونم بر من مجنون کیستکاول این قرعه بنام من دیوانه زدند
سوخت جامی ز می عشقم و پیداست که چیستحال آنان که از این می دوسه پیمانه زدند