گنج

شمارهٔ ۱۱۴

سازوبرگ طرب از ساغر و مینا نشودشاهدی تا نبود عیش مهیا نشود
بی‌تو از سیل سرشکی که به مژگان دارمنیست در عهد من آنشهر که صحرا نشود
بسکه از جوش دلم اشگ بخود مینالدنیست در چشم من آنقطره که دریا نشود
دل روشن رسدش از در و دیوار شکستصرفه سنگ در آنست که مینا نشود
منکه در خون کشدم ناخن بیمت چون تیغبه که از رشته کارم گرهی وا نشود
از من گم شده جوئی چه نشان در ره عشقهرکه گم گشت درین بادیه پیدا نشود
مگذر از خاک در پیر خرابات کجاستکشد آن کور که این سرمه و بینا نشود
عزم رفتن نکنم هرگز از آنکو مشتاقکه مرا پاس وفا سلسله پا نشود