شمارهٔ ۱۱۳
در چمن مرغ چمن ناله چو بنیاد کندکاش از حال اسیران قفس یاد کند
در قفس ناله گرمم که چو برق آتش زدنتوانست اثر در دل صیاد کند
گو مکن هرگزم او گر نکند یاد مبادکه ز یاد آوری غیر مرا یاد کند
زان بنالیم برت کین اثر ناله ماستکه دلت سختتر از بیضه فولاد کند
آید از کوی توام یاد بگلشن چه عجبنالهام گر شنود بلبل و فریاد کند
خوبغم گیر که ساز طرب و برگ نشاطاینقدر نیست جهان را که دلی شاد کند
بخرابی جهان ساختهام کآب و گلشناینقدر نیست که ویرانهای آباد کند
حشن و عشقند دو سلطان که بآباد و خراباین همه دادکند آن همه بیدادکند
عقل با عشق محالست برآید آریپنجه موم چه با پنجه فولاد کند
خوشتر از ذوق اسیری چه بود کو صیادنه دهد آبم و نه دانه نه آزاد کند
نکند میل اگر خاطر خسرو بشکربس که روی دل شیرین سوی فرهاد کند
دارم این چشم از آن چشم که گاهی مشتاقبنگاهی دل غمدیده من شاد کند